تبليغاتX
@@Melika-unique@@

@@Melika-unique@@

این وبلاگ شامل: عکس های خنده دار+دانلود نرم افزار موبایل و ویندوز+مقالات تخصصی+سرگرمی و داستان و....

چه ساده میشه همه دوری هارو تحمل کرد و غربت ثانیه های خسته رو به دوش کشید....!!!!

"شيطان عاشق خدا بود ... مي خواست تنها عاشقش باشد ... فرياد زد ... خدا نفهميد !

خدا بزرگ بود ... مي خواست عاشقي کند ... آدم را آفريد!

                     سالها پيش آدم خدا را از ياد برد

                                 آدم عاشق شيطان شد !

اين وسط خدا تنها ماند ... به همين سادگي"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 1:11  توسط ملیکا اسدزاده  | 

تو تنها کسی هستی که میتوانی به خودت کمک کنی.....

خود باوری

يک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود، درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ‌١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود، دعوت مى‌کنيم.» 

 در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند، امّا پس از مدتى، کنجکاو شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت‌١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد، هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟.به هر حال خوب شد که مرد.

کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند، ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: «تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و.موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.

زندگى شما وقتى که رييستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد.

مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد.

دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 20:2  توسط ملیکا اسدزاده  | 

کمی باید درنگ کرد.....

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: «مامان! مامان ! وقتی من داشتم تو حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!» مادر آهی کشید و فریاد زد: «حالا تامی کجاست؟» و رفت به اطاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: «تو پسر خیلی بدی هستی» و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!
مادر درحالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هرروز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!

 

فردا : با یه عالمه اس ام اس قشنگ و دوتا آهنگ خیلی خیلی توپ در خدمتم...حتما سر بزنید!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 1:12  توسط ملیکا اسدزاده  | 

مجموعه ای از چند داستان و خبر و مطلب زیبا و جذاب....

دزدي كه مامور خدا بود

غروب يك روز باراني زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشي را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتي خبر تب و لرز شديد ساراي كوچكش را به او داد.
زن تلفن را قطع كرد و با عجله به سمت پاركينگ دويد، ماشين را روشن كرد و به نزديك ترين داروخانه رفت تا داروهاي دختر كوچكش را بگيرد. وقتي از داروخانه بيرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله اي كه داشته كليد را داخل ماشين جا گذاشته است....... بیشتر بخوانید

 

5 فرضیه ای که پایان دنیا را رقم می زنند!

چه وقت دنیا به پایان خواهد رسید؟ چه کسی و یا چه چیزی موجب این نابودی خواهد شد؟ اینها سئوالاتی است که بشر از سالیان قبل به آنها فکر کرده و همواره فرضیه هایی را در این خصوص ارائه کرده است.
به تازگی نیز مجله "گرین دیلی" در مقاله ای با ارائه گزینه هایی به بررسی 5 فرضیه ای پرداخته است که هر یک از آنها می توانند علت پایان دنیا باشند.......بیشتر بخوانید

 

دو همسفر

کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوي جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم .
بنابراین دست به دعا شدند و براي این که ببینند دعاي کدا م بهتر مستجاب می شود به گوشه اي از جزیره رفتند.......بیشتر بخوانید

 

درازترین بینی دنیا با 14 سانتی متر طول!!!!؟..

مرد 80 ساله ترکیه ای با 14 سانتی متر بینی، صاحب درازترین بینی دنیاست! این مرد اهل استان اردو در ترکیه محمت گل نام دارد و همسایگان او را با نام دده پینوکیو خطاب می کنند!! دده پینوکیو شکایت خاصی از بینی درازش ندارد و اقوامش هم می گویند به این مرد بینی دراز عادت کرده اند......عکس این پیرمرد و ادامه ی خبر

 

اين است عشق واقعي

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري ........ بیشتر بخوانید

باز هم از دوست خوبم سیاوش ممنونم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 17:10  توسط ملیکا اسدزاده  | 

بد نیست اگر ما هم یاد بگیریم....

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه
با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .

عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین
درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان
کردند. سپس به او گفتند: "باید
ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و
شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به
عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله‌اش را پرسیدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم
و صبحانه را با او
می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر
دارد. چیزی را متوجه
نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه
کسی هستید، چرا هر روز صبح
برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من
که می‌دانم او چه کسی است...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 23:46  توسط ملیکا اسدزاده  | 

همه ی امور بدانگونه که می نمایند نیستند

دو فرشته ی مسافر، برای گذراندن شب، در خانه ی یک خانواده ی ثروتمند فرود آمدند.

این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمان خانه ی مجلل شان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.

فرشته ی پیر در دیوار زیرزمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد.

وقتی که فرشته ی جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده،

او پاسخ داد:«همه ی امور بدان گونه که می نمایند نیستند.»

شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده ی فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.

صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند.

گاو آنها که شیرش تنها وسیله ی گذراندن زندگی شان بود، در مرزعه مرده بود.

فرشته ی جوان عصبانی شد و از فرشته ی پیر پرسید:«چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده ی قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کرد، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد.»

فرشته ی پیر پاسخ داد:«وقتی در زیرزمین آن خانواده ی ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم.

دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته ی مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من بجایش آن گاو را به او دادم.

همه ی امور بدانگونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم.


منبع  :http://www.saeed-elec83.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 0:7  توسط ملیکا اسدزاده  | 

فداكاري یک مادر

My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود

 

 

She cooked for students & teachers to support the family

اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت

 

 

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me

يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

 

 

I was so embarrassed.

How could she do this to me?

خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟

 

برای خواندن بقیه ی داستان به ادامه ی مطلب بروید (پیشنهاد میکنم حتما بخوانید)

منبع : http://markaztolid.blogfa.com/


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 15:28  توسط ملیکا اسدزاده  | 

من بعد هیچ مسئولیتی را قبول نمیکنم!!! هرچی بشه پای خودته!!!!

پروردگار محترم ؛ نظر به اينكه طي بررسي هاي به عمل آمده توسط اينجانب ، عليرغم تمام نعمات و الطاف حضرتعالي در مراحل مختلف زندگي به اين حقير ، به هيچ جايي نرسيده و موجبات شرمساريِ نسل بشريت را فراهم آورده ام ، خواهشمند است پيرو تبصره سوم بند اول قرارداد آفرينش، مورخ1/1/1 ، منعقده فيمابين ابر جد اينجانب مشهور به «آدم» و حضرتعالي استعفاي اين حقير را از مقام «انسانيت» بپذيريد بديهي است من بعد هيچ گونه مسووليتي را قبول نميکنم!!!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 0:22  توسط ملیکا اسدزاده  | 

او امید بخشش داشت و من امید بازگشت تو........

شخصی را به جهنم می بردند .

در راه بر می گشت و به عقب خیره می شد .

ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببرید .

فرشتگان پرسیدند چرا ؟

پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ...

او امید به بخشش داشت ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 1:36  توسط ملیکا اسدزاده  | 

بخوانید و عبرت بگیرید....... داستانی واقعی

پسر كوچكي، روزي هنگام راه رفتن در خيابان، سكه اي يك سنتي پيدا كرد.
او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق زده

شد.
اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد.

او در مدت زندگيش، ۲۹۶ سكه ۱ سنتي، ۴۸ سكه ۵ سنتي، ۱۹ سكه ۱۰سنتي، ۱۶ سكه ۲۵ سنتي، ۲ سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده يك دلاري پيدا كرد. يعني در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت .

در برابر به دست آوردن اين ۱۳ دلار و ۲۶ سنت، او زيبايي دل انگيز ۳۱۳۶۹ طلوع خورشيد ، درخشش ۱۵۷ رنگين كمان و منظره درختان اف را در سرماي پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ها در حال ي كه از شكلي به شكلي ديگر در م ي آمدند، نديد . پرندگان در حال پرواز، در خشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئي از خاطرات او نشد

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 1:23  توسط ملیکا اسدزاده  | 

دقایقی با سقراط..... (داستان پند آموز)

روزی یکی از آشنایان سقراط وی را دید و گفت:سقراط آیا می دانی من چه چیزی در مورد دوستت شنیدم؟ سقراط جواب داد:یک لحظه صبر کن. قبل از اینکه چیزی به من بگویی مایلم که از یک آزمون کوچک بگذری. این آزمون پالایش سه گانه نام دارد. قبل از اینکه درباره ی دوستم حرف بزنی خوب است چند لحظه وقت صرف کنیم و ببینیم چه می خواهی بگویی. اولین مرحله پالایش حقیقت است.آیا تو کاملا مطمئنی چیزی که درباره ی دوستم به من می خواهی بگویی حقیقت است؟ آشنای سقراط جواب داد:نه در واقع من فقط آن را شنیده ام... سقراط گفت بسیار خوب پس تو نمی دانی که آن حقیقت دارد یا خیر.حالا بیا از مرحله دوم بگذر مرحله ی پالایش خوبی. آیا آنچه درباره ی دوستم به من می خواهی بگویی چیز خوبی است؟ آشنای سقراط جواب داد: نه برعکس... سقراط گفت: پس تو می خواهی چیز بدی را درباره ی او بگویی اما مطمئن هم نیستی حقیقت داشته باشد. با این وجود ممکن است تو از آزمون عبور کنی چون هنوز یک سوال دیگر باقی مانده که مرحله ی پالایش سودمندی ست. آیا آنچه درباره ی دوستم می خواهی به من بگویی برای من سودمند است؟ جواب داد:نه حقیقتا... سقراط نتیجه گیری کرد: بسیار خوب اگر آنچه می خواهی بگویی نه حقیقت است نه خوب نه سودمند چرا اصلا می خواهی به من بگویی؟ این چنین است که سقراط به چنان مقام والایی رسیده بود اما همین پالایش سه گانه باعث شد که سقراط هیچ وقت به ارتباط بهترین دوستش با همسرش پی نبرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 21:31  توسط ملیکا اسدزاده  | 

متاسفانه..........

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 0:46  توسط ملیکا اسدزاده  | 

دمشون گرم...این یعنی عشق واقعی........

این مطلب زیبا را در رکن پنجم دموکراسی   دوست خوبم  بهمن کبیری پرویزی  خواندم :

داستان عشق عجیب و غریب یک مرد و زن چینی، اخیرا رسانه ای شده است و توجه زیادی به خود جلب کرده است.

بیش از پنجاه سال پیش، «لیو» که یک جوان 19 ساله بود، عاشق یک زن 29 ساله بیوه به نام «ژو» شد. در آن زمان عشق یک مرد جوان به یک زن مسنتر، غیراخلاقی بود و پسندیده نبود.

برای جلوگیری از شایعات این زوج تصمیم گرفتند، فرار کنند و در غاری در استان ژیانگجین زندگی کنند. در اول زندگی مشترک آنها بیچیز بودند، نه دسترسی به برق داشتند و نه غذایی، طوری که مجبور بودند از گیاهان و ریشه درختان تعذیه کنند و روشنایی خود را با یک چراغ نفتی تأمین کنند.

در دومین سال زندگی مشترک، «لیو»، کار خارقالعادهای را شروع کرد، او با دست خالی شروع به کندن پلکانهایی در دل کوه کرد، تا همسرش بتواند به آسانی از کوه پایین بیاید، او این کار را پنجاه سال ادامه داد.

نیم قرن بعد در سال 2001، گروهی از مکتشفین، در کمال تعجب این زوج پیر را همراه شش هزار پله کنده شده با دست پیدا کردند.

هفته پیش «لیو» در 72 سالگی در کنار همسرش فوت کرد. «ژو» روزهای زیادی در کنار تابوت همسرش سوگوار بود.

دولت چین تصمیم گرفته که «پلکان عشق» و محل زندگی این زوج را حفظ کند و آن را تبدیل به یک موزه کند.

عکسهای بیشتری از این زوج را ببینید

منبع : http://azhameja4u.blogfa.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 1:45  توسط ملیکا اسدزاده  | 

عجیبه... (متن پند آموز)

از سوسک میترسیم از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمیترسیم !

ترساز عنکبوت میترسیم از این که تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمیترسیم !

از دیر جوش اومدن آب برای چای میترسیم از جوش آوردن خون آدما نمیترسیم !

از خواب موندن میترسیم از عمری که همه به خواب سپری شد نمیترسیم !

از وقت کم آوردن میترسیم ازهدر رفتن وقتی که داریم نمیترسیم !

از اینکه بهمون خیانت کنند میترسیم از خیانت کردن به خودمون نمیترسیم !

از گم کردن راه میترسیم از هیچ وقت به هیچ جایی نرسیدن نمیترسیم !

از خستگی سفر میترسیم از دست خالی رفتن و برگشتن نمیترسیم!

از اینکه نادیده گرفته شیم میترسیم از اینکه نادیدنی هارو نمی بینیم نمیترسیم !

از اینکه یه روز تموم بشیم میترسیم از اینکه تموم نشده بی مصرف شیم نمیترسیم !

منبع : http://azhameja4u.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 14:15  توسط ملیکا اسدزاده  | 

خدایا! مرا در كوره های رنج قرار ده اما كنار نگذار! (داستان پند آموز عارفانه)

آهنگری بود كه با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: «تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟»
آهنگر سر به زیر آورد و گفت:«وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یك تكه آهن را در كوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم كه وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا كنم كه خدایا! مرا در كوره های رنج قرار ده اما كنار نگذار!»
+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 0:37  توسط ملیکا اسدزاده  | 

عشق بورزید تا به شما عشق بورزند (داستان عبرت آموز)

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کردکه بران گذران زندگی وتامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به ان خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست اورد.روزی متوجه شدکه تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است واین در حالی بود که شدیدا احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای  مقداری غذا تقاضا کند.بطور اتفاقی درب خانه ای رازد.دختر جوان وزیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد وبجای غذا فقط یک لیوان اب در خواست کرد. دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای اب برایش یک لیوان بزرگ شیر اورد.پسر با تمانینه و اهستگی شیر را سر کشید و گفت:((چقدر باید به شما بپردازم؟))دختر پاسخ داد:((چیزی نباید بپردازی.مادر به ما اموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.))پسرک گفت:((پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم))

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اضهار عجز نمودند و اورا برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز،متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.

دکتر هواردکلی،جهت بررسی وضعیت بیمار وارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به انجا امده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شدوبسرعت بطرف اتاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش رابرتن کرد وبرای دیدن مریضش وارد اطاق شد.دراولین نگاه اورا شناخت.

سپس به اتاق مشاوره بازگشت تاتا هرچه زودتر برای نجات بیمارش اقدام کند.از ان روز به بعد زن را مورد توجهات خاص قرار داد.وسرانجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری،پیروزی از ان دکتر کلی گردید.

اخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تایید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.انرادرون پاکتی گذاشت وبرای زن ارسال نمود.

زن از باز کردن پاکت ودیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت وپاکت راباز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. اهسته انرا خواند:

((بهای این صورتحساب قبلا با یک لیوان شیر پرداخت شده است.))

منبع : http://www.parast0oo0.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 0:20  توسط ملیکا اسدزاده  | 

چرا نباید با کارت سوخت کاردستی درست کنیم!!!

اگر شما هم کارت سوخت خود را دریافت کرده باشید، حتما با برگه راهنمای استفاده از کارت سوخت آشنایی دارید. البته در صورتی که هنوز آن شی عجاب و موجب عجب موات را هنوز تحویل نگرفته اید، خیلی توفیری در اصل قضیه نمی کند! چرا که در این نوشته، در راستای فرهنگ سازی و تنویر بیشتر افکار عمومی، متن کامل و بدون سانسور «نکات مهم استفاده از کارت سوخت» منتشر می شود؛
1. هنگام باز کردن پاکت حاوی کارت سوخت، مواظب باشید خدایی نکرده کارت سوخت را از وسط نصف نکنید! اگر عادت دارید پاکت نامه را از هر دو لبه قیچی کنید، مواظب باشید کارتتان چهار قاچ نشود!
2. در دمای زیر 200 درجه سانتیگراد و خارج از فریزر نگهداری شود!
3. از خلال کردن دندان و خاراندن پشت خود با کارت سوخت جدا خودداری فرمایید!
4. از گاز گرفتگی و آسیب دیدگی توسط اطفال خردسال و پاره ای اطفال بزرگسال محافظت شود!
5. با توجه به این نکته که کارت سوخت توسط هیچکدام از ارگانهای مالی کشور حمایت نمی شود، از قرار دادن کارت سوخت در داخل دستگاههای خودپرداز بانکها و تلفن های عمومی خودداری کنید!
6. از قرار دادن یا جا گذاشتن کارت سوخت در جاهای نافرمی چون؛ جیب عقب شلوار، داخل جوراب، زیر منقل، پشت گوش یا در میان امعاء و احشاء بیماران عمل شده جدا خودداری نمایید! مخصوصا پزشکان محترم به این مورد آخر دقت بیشتری مبذول کنند، چرا که به ضرس قاطع این آخرین باری باشد که کارت سوخت خود را مشاهده می کنند!
7. حد الامکان کارت سوخت را همیشه به همراه داشته باشید، و ترجیحا در موقع اجابت مزاج، مواظب کارت سوختی که زیر کش پیژامه خود قرار داده اید باشید!
8. از پرس کردن کارت، منبت کاری، منجق دوزی، ملیله بافی و اجرای سایر هنرهای دستی روی کارت سوخت صرفنظر کنید!
9. با توجه به بهداشتی بودن محیط تولید کارت سوخت، از شستن، لیف کشیدن، سنگ پا زدن و چلاندن کارت سوخت صرفنظر نمایید!
10. بعد از سوخت گیری، به جای مراجعه مجدد به ادارات مرتبط با تولید و توزیع کارت سوخت، بهتر است کارت سوخت خود را از داخل کارت خوان بردارید. بنابر اعلام منابع مطلع؛ کارت سوخت یکبار مصرف نیست!
11. به هنگام سوخت گیری، کارت سوخت را در داخل باک و نازل را در کارتخوان قرار ندهید! و از نثار الفاظ نامربوط به نگارنده این متن خودداری کنید. اینها برای فرهنگ سازی است!
12. از دستکاری تراشه کارت هوشمند(قسمت طلایی رنگ) خودداری نمایید! تکنولوژی تراشه های جدید در حدی است که امکان این سبک ژانگولر بازی ها منتفی است!
13. عملیات الکترونیکی کارتخوان ها، حساسیت زیادی به مشت و لگد ندارند! در صورت خرابی احتمالی، دستگاه را از عنایات بی شائبه خود برکنار دارید! و مهمتر اینکه حواستان باشد که این ابزارها برخلاف سایر ادوات کارت خور صاحاب دارند!
14. اگر هنگام نشستن احساس کردید که چیزی در داخل جیب عقب شلوارتان شکست، خیلی نگران نباشید! کارت سوخت المثنی دارد!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 14:56  توسط ملیکا اسدزاده  | 

اینم یه مدلشه (داستان کوتاه پندآموز)

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم؟!! از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: "با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 10:55  توسط ملیکا اسدزاده  | 

داستان احساس ها

روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساس ها کنار هم به خوبی خوشی زندگی می کردند.

احساس خوشبختی ، پولداری ، عشق ، دانایی ، صبر ، غم ، ترس ، شهوت و...  .

و هر کدوم به روش خودشون می زیستند ، تا اینکه یه روز احساس دانایی به همه گفت :

هرچه زودتر این جزیره رو ترک کنین ، زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت واگر بمانید غرق می شوید.

تمام احساس ها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خونشون بیرون آوردند وتعمیرش کردند و پس

از عایقکاری اصلاح پارو ها ،آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند .

روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه احساس ها به سرعت سوار قایقها شدند و پارو زنان جزیره را ترک کردند . در این میان "عشق" هم سوار بر قایقش بود ، اما به هنگام دور شدن از جزیره ، متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و احساس "وحشت" را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار برقایق شود...........

برای خواندن ادامه ی ماجرا به ادامه ی مطلب بروید

منبع : www.mques.blogfa.com


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 13:56  توسط ملیکا اسدزاده  | 

اگه باز از روزگار دلت گرفت، لحظه ها، ثانیه ها ابری شدن.....

*،*،* دلت گرفته عزيزم ؟ گرفتاري ؟ بي پناهي ؟ بي کسي و بي هم زبوني آزارت ميده ؟

قلب وغرورت شکسته ؟ فکر ميکني تنهات گذاشتم عزيزم ؟

نه من اينجاپيشتم . فقط کافيه سرتو بالا کني و آغوش باز منوببيني که منتظر توست .

بدو بيا عزيزم بدو... امضا : خدا *،*،*

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 0:1  توسط ملیکا اسدزاده  | 

عقل و هوش و زکاوت از هر ثروتی بالاتره ( داستان )

در زمان های بسیار قدیم سه برادر بودند از پدرشان فقط یک گاو باقی مانده بود. اوایل فصل زمستان و بنا بود که آن گاو را به بازار ببرند و بفروشند. برادر بزرگ گاو را به بازار برد.

رفت و رفت تا به دم باغ وزیر رسید. وزیر طماع که او را دید به او گفت:«ای پسر! کجا میروی؟» او در جواب وزیر گفت:«چون پدرم مرده و گاوی از او باقی مانده این گاو را به بازار میبرم تا بفروشم» وزیر گفت:«به داخل باغ برو و هر قدر میل داری میوه بخور و بعد برگرد تا پول گاوت را بدهم» برادر بزرگی داخل باغ شد و بقدر کافی میوه خورد و برگشت به خدمت وزیر و وزیر گفت:«پول گاو را بده تا بروم» وزیر گفت: «مگر ندیدی که دختران پادشاه در گوشه باغ بازی میکردند حالا تو هم برو داخل باغ و با آنها مشغول بازی بشو اگر بردی پولت را بیار تا من هم پول گاوت را بدهم بروی اگر هم باختی برگرد اینجا تا پول گاوت را بدهم.» مرد به دستور وزیر داخل باغ رفت و مشغول بازی شد و چون باخت و پولی نداشت دختران پادشاه سر او را از تن جدا کردند و در گوشه باغ آویزان کردند.

برای خواندن ادامه ی داستان به ادامه ی مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 23:15  توسط ملیکا اسدزاده  | 

یک مناجات بسیار زیبا....

اگر خوندنش سخته اول روی کامپیوتر ذخیرش کنید و بعد بخونیدش... کاربران مکستون و اینترنت اکسپلورر ۷ هم میتونن روی صفحه زوم کنن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 20:36  توسط ملیکا اسدزاده  | 

هرگاه که میروی؛ گویی رسیده ای...

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد

رفت. آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود.

سنگ پشت، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در

آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست، این عدل نیست. کاش

پشتم را این همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه... و در لاک سنگی خود خزید

به نیت نا امیدی.

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود. و گفت : نگاه کن،

ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست،‌فقط رفتن است. حتی اگر اندکی.

و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن انچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از

هستی را بر دوش می کشی. پاره ای از مرا.

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور؛ سنگ

پشت به راه افتاد و گفت : رفتن؛ حتی اگر اندکی. و پاره ای از « او » را بر دوش کشید.

منبع : mquest.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 1:40  توسط ملیکا اسدزاده  | 

کمی فکر کن....

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش سادهاى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم: خوراک مرغ!

نتیجه اخلاقى:
مشکل ممکن است آنطور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد و شاید در خود ما باشد
منبع : http://mquest.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 18:35  توسط ملیکا اسدزاده  | 

همه چیز از تو آغاز میشود........

 - زمانی که پیتر جی. دانیل در کلاس چهارم درس می خواند٬ معلمش - خانم فیلیپس- مدام به او می گفت :" پیتر! تو اصلا خوب نیستی ٬تو یک سیب زمینی گندیده ای که هرگز به جایی نخواهی رسید ." پیتر تا سن 26 سالگی کاملا بی سواد ماند. یکی از دوستانش تمام شب پیش او می ماند و برایش کتاب می خواند. او حالا مالک کل خیابانی است که زمانی در آنجا می جنگید و در آنجا بود که آخرین کتاب خود به نام " خانم فیلیپس  شما اشتباه می کردید!" را به چاپ رساند.

 - لوئیزا می آلکوت ٬ نویسنده ی کتاب " زنان کوچک" از طرف خانواده اش تشویق می شد که به عنوان پیش خدمت یا خیاط  کاری برای خود دست و پا کند.

 - بتهوون ویولن را به طرز ناشیانه ای حمل می کرد و به جای اصلاح تکنیک خود ترجیح می داد که به نواختن ساخته های خود بپردازد. استادش او را یک آهنگساز مایوس می نامید.

 - والدین انریکو کاروسو ٬ خواننده ی مشهور اپرا ٬از او می خواستند که مهندس شود . استاد او اعتقاد داشت که او اصلا صدای خوبی ندارد و قادر به آواز خواندن نیست.

 - چارلز داروین ٬ پدر نظریه ی تکامل٬ حرفه ی پزشکی را رها کرد. پدرش اظهار نمود :" تو به هیچ چیز جز تیر اندازی و گرفتن سگ ها و گربه ها علاقه نداری." داروین در زندگینامه ی خود نوشته :" همه ی استادان و پدرم بر این عقیده بودند که من از نظر هوشی یک پسر کاملا عادی و زیر استانداردهای معمولی هستم."

 - ویراستار روزنامه ای٬ والت دیسنی را به خاطر نداشتن فکر و اندیشه اخراج کرده بود. والت دیسنی قبل از احداث دیزنی لند چندین بار ورشکست شده بود.

   - آموزگاران توماس ادیسون اظهار می داشتند که او به قدری کودن است که قادر به یادگیری نیست. وی مبتلا به دیسلکسی بود.

 - انیشتین اولین کلمات خود را با 3 سال تاخیر در سن 4 سالگی بیان کرد. آموزگارانش در مورد او می گفتند :" کند ذهن ٬ غیر اجتماعی و کسی که همواره دستخوش رویاهای احمقانه است." از مدرسه اخراج شد و مدرسه ی پلی تکنیک زوریخ نیز از نام نویسی او امتناع ورزید.

 - لوئیس پاستور قبل از تحصیلات دانشگاهی یک دانش آموز متوسط بود و در درس شیمی بین 22 نفر ٬پانزدهمین نفر بود.

 - اسحاق نیوتن در مدرسه ی ابتدایی شاگرد بسیار ضعیفی بود.

 - پدر رودین مجسمه ساز در مورد او گفته بود :" من به جای یک پسر٬ یک احمق دارم ." رودین بدترین شاگرد مدرسه شناخته شده بود و مدرسه ی هنرهای زیبا نیز سه بار از ثبت نام وی اجتناب کرده بود. عمویش او را غیر قابل آموزش تصور می کرد.

 - لئو تولستوی ٬ نویسنده ی رمان مشهور "جنگ و صلح" در امتحانات دانشگاه مردود شد. او را بی میل و ناتوان در یادگیری توصیف کرده بودند.

 - کارفرمایان اف. دبلیو. وولورث ٬ تاجر مشهور آمریکایی٬ اظهار داشته اند که او به قدری گیج و کودن بود که حتی قادر به انجام امور پیش خدمتی هم نبود.

 - مورخین ورزش دنیا بر این عقیده اند که بیب روث بزرگترین قهرمان بیسبال دنیا است. او نه تنها رکورد توپ زنی به هدف ٬بلکه رکورد توپ نزنی به هدف را هم شکسته است !

 - وینستون چرچیل در کلاس ششم مردود شد . او پس از پشت سر گذاشتن عمری از شکست ها زمانی به نخست وزیری انگلستان رسید که 62 سال سن داشت.

 - 18 ناشر از چاپ داستان 10000 کلمه ای ریچارد باخ به نام " جاناتان ٬ مرغ دریایی " که درباره ی یک مرغ دریایی بلند پرواز است٬ امتناع کردند تا این که سر انجام در سال 1970 توسط انتشارات مک میلان به چاپ رسید . از این کتاب تا سال 1975 بیش از هفت میلیون نسخه تنها در آمریکا به فروش رسید

پ.ن : استاد شرفی چه زیبا از استاد محمدرضا شفیعی کدکنی نقل میکرد که ایشون در یکی از شعر هاشون در آخرین بیت این جمله ی زیبا رو نوشتند : همه چیز از من آغاز میشود.....

پ.ن۲ : نمی دونم که ادبیات رو بخاطر ادبیات میخونم یا بخاطر استاد ادبیات....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 17:45  توسط ملیکا اسدزاده  | 

مطالب قدیمی‌تر